خوابگردیهای من بیتو
     
 

 

عبور از فصل بد

 
دوشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٩

سلام ...

فکر کنم نزدیک دو سالی هست که اینجا چیزی ننوشتم...نه اینکه نیومده باشم...فقط هر وقت که این صفحه رو باز کردم و خواستم چیزی بنویسم هجوم افکار و حرفهای جور واجور نذاشته که یک کلام حرف شسته رفته بزنم براتون...بیشتر اهل گفتنم تا نوشتن...اگه کسی حاضره به این تنبل باشی کمک کنه بگه...

 

 
  لینک دائم


 

 

 
دوشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٧

سلام...
حال همه ما خوب است ...
و ملالی نیست جز....
بگذریم...
 یه شعر بخونم و برم:
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
                                                         بنماند هیچش الا....هوس قمار دیگر....
 من دوباره بلند میشم....قد میکشم ...اگه تو بخوای....

 
  لینک دائم


 

 

 
دوشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٧

سلام به همگیامیدوارم که حال همه خوب باشه
بابا چرا به ما سر نمی زنین؟
حالا که بعد از اینهمه وقت ما داریم آپ می کنیم هیچکی نمیاد یه کامنت بذاره ما دلمون خوش باشه...بیاید بابا بیاید...باشید تا باشم(جمله رو باش!)

 
  لینک دائم


 

 

 
شنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٧

 روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه میرفت تا شاید بتواند پولی به دست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است  واین در حالی بود که شدیداً احساس گرسنگی میکرد . تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند .بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبایی در را باز کرد .پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا فقط یک لیوان آب در خواست کرد.دختر که متوجه گرسنگی پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد .پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت :چقدر باید به شما بپردازم؟دختر پاسخ داد :چیزی نباسید بپردازی .مادر به ما آموخته که نیکی ما به دیگران ما به ازایی ندارد.پسرک گفت : پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می کنم .سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادندتا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برقی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و به سرعت بطرف اتاق بیمار حرکت کرد . لباس پزشکی اش را برتن کرد و برای دیدن بیمارش وارد اتاق شد. در اولین نگاه او را شناخت .سپس به اتاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند. از آ نروز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سرانجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی از آن دکتر کلی گردید.آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود ، به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت .آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن فرستاد .زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت ، مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه روی قبض نوشته شده بود،آهسته آنرا خواند :«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است» ! 

 
  لینک دائم


 

 

 
شنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٧

مادر مهربان

 ساعت 3 نیمه شب بود که صدای تلفن پسر جوان را از خواب بیدار کرد.پشت خط مادرش بود،پسر با عصبانیت گفت :چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟مادر گفت : 25سال پیش در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی...فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...،هر دو گوشی را گذاشتند....پسر از اینکه دل مادر را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد ، صبح به سراغ مادرش رفت ؛

وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با یک شمع نیمه سوخته یافت...ولی...مادر دیگر در تین دنیا نبود..

 
  لینک دائم


 

 

 
چهارشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٦

 من چه بگويم به مردمان چو بپرسند

قصه اين زخم ديرپای پر از درد

لابد بايد که هيچ گويم و ورنه

هرگز ديگر به عشق تن ندهد مرد....

 
  لینک دائم


 

 

 
دوشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٦

......چه کسی می آيد؟چه کسی می خواند نام مرا؟

چه کسی دست مرا ميگيرد...باز در ورطه طوفان بلا؟

شعر من خون رگ تنهاييست...که چکد بر ديده...

که نم آلوده کند خواب مرا

که رهايم کند از تنهايی...

و به من ياد دهد..رمز خوشبختی را...

چه کسی می آيد؟

که من او باشم و او من باشد...

و برای دل من واژه سبز صداقت را تفسير کند؟

و بخواند در من قصه پاک صميميت را؟

تو که امروز نگاهت در من ميکاود

همه روح و روان و ته احساس مرا

چه عبث ميگردی!

روح من باد شد و در صحرا

پی آواز پرستو ها رفت

زود برخيز و پی زندگی خويش برو

که تامل در من

کشتن زايش لحظه

کشتن ثانيه هاست

بيش منشين و برو

 
  لینک دائم


 

 

 
دوشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٥

سلام

من دارم ميام.....من هنوز هستم...يه کمی بزرگتر شدم!

 
  لینک دائم


 

 

 
دوشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٥

من باهارم تو زمین...

                             ....من زمینم تو درخت....

                                                                    ...من درختم تو باهار...

ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه

میون جنگلا طاقم می کنه

تو بزرگی مث شب !

..اگه مهتاب باشه یا نه ...تو بزرگی مث شب!

خود مهتابی تو اصلاٌ..خود مهتاب!

مث شب گود و بزرگی مث شب.

اگه روزم که بیاد:

تو تمیزی مث شبنم مث صبح!

تو مث مخمل ابری.. مث بوی علفی

مث اون ململ مه نازکی

اون ململ مه که رو عطر علفا

هاج و واج مونده مردد

میون موندن ورفتن

میون مرگ و حیات...

مث برفای پاک

اگه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه

تو همون قله مغرور و بلندی

که به ابرای سیاهی و به بالای بدی می خندی!

 
  لینک دائم


 

 

 
دوشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٥

با سلام...

...خوب خدا رو شکر ميبينم که همه منو از ياد بردن و....ديگه...

گفتم خدا رو شکر چون کم کم داشت باورم ميشد کسانی هستند که دلتنگت بشن ... حالتو بپرسن...ازت خبر بگيرن...يا...گهگاهی پيغامی بدن....اگه باورم شده بود چی؟

ديدی داشت يادم می رفت که غالباٌ دوستی ها از روی جو گرفتگی گذرا اتفاق می افته ...باز...خدا رو شکر....

ولی حالا چکار کنم با دلتنگيام برای شماها؟

 
  لینک دائم

امیرحسین





نویسندگان
امیرحسین


آرشیو وبلاگ
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
بهمن ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
آبان ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
اسفند ۸٢


لینک دوستان
تینا
آواز پر جبرئیل
درد و دل های ناگفته
خاطرات یک بند کفش
تو را صدا می کنم
پریسارا
شومینه
يك عاشقانه أرام
خونه خانم کوچولو
اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد
فرزندت را به قصاب تقدیم کن
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
تفريحات اينترنتي
دوستیابی
طراحی وب
طرفداران پرشین بلاگ

وبلاگ فارسی
اخبار ایران

feed