......چه کسی می آيد؟چه کسی می خواند نام مرا؟
چه کسی دست مرا ميگيرد...باز در ورطه طوفان بلا؟
شعر من خون رگ تنهاييست...که چکد بر ديده...
که نم آلوده کند خواب مرا
که رهايم کند از تنهايی...
و به من ياد دهد..رمز خوشبختی را...
چه کسی می آيد؟
که من او باشم و او من باشد...
و برای دل من واژه سبز صداقت را تفسير کند؟
و بخواند در من قصه پاک صميميت را؟
تو که امروز نگاهت در من ميکاود
همه روح و روان و ته احساس مرا
چه عبث ميگردی!
روح من باد شد و در صحرا
پی آواز پرستو ها رفت
زود برخيز و پی زندگی خويش برو
که تامل در من
کشتن زايش لحظه
کشتن ثانيه هاست
بيش منشين و برو